خرید بک لینک
آرامش از من رمیده است

افسوس!

آسایش دل بیمارم را دیگر باز نخواهم یافت

هرگز دیگر باز نخواهم یافت

از نزدیک شدنش

قلبم درهم می فشرد!

آه که نمی توانم در دامنش آویزم

و جاودانه دامنش را در دست داشته باشم

و به مراد دل

در آغوشش گیرم

و در زیر بوسه هایش

جان بسپرم

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

نوشتننوشیدندیدنحسرت کشیدن...اصلا باید از انتزاع فرار کنم. بیایم توی آغوشت آرام بگیرم. اصلا خوشم نمیاید تکه تکه کنم احساسم را توی تک کلمات و بعد اینتر را بزنم تا تو را جرعه جرعه کنم شرحه شرحه کنم زیر ز

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

آیا امید می بری که هنوز بتوانی چنین گناه و نابکاری را پوشیده بداری؟

و در نهان از من

سرزمینم را وانهی؟

پس

هیچ چیز تو را از رفتن باز نمی دارد؟

نه دلبستگی مان به یکدیگر

و نه پیمانها و پیوندهای دیروز تو

نه مرگی جانخراش ؟

انه اید- ویرژیل- کزازی

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

چشم هایم را می بندم...

دامن صورتی

بلوز سفید

موهای بلند

رنگ سفیدِ پوست

دندانهای شکل هم و سفید

دست های گشوده

دو برآمدگی روی سینه

باد دامن را به عقب کشیده

رانهای پر

زانوان پر

ساقهای درخشان و سفید

نباید با این تصاویر که از خودت میفرستی دیوانه شوم؟!!

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

آمدی خانه مان و آرام توی گوشم گفتی: نزنن من رو؟لبخندی محو گوشه لبم نشست. آرام دستت را گرفتم و رفتیم توی حیاط. در آهنی زنگ زده نعره ای زد که عجبا حامد و از این جور کارها. برگشتم و با درهم کشیدن ابروهای

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

مادر همان طور که به سینه اش فشارت میداد میبردت توی اتاق بابا بابا مثل همیشه دارد ویل دورانت میخواند. به کتابش نگاه نکن چون اگر بفهمد کوچکترین توجهی به کتابش کرده ای مینشاندت و کل 10 جلد از 14 جلد ویل

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

بابا تا دم در همراهیت کرد. داشت ماجرای دزدیدن دختر را در قبایل بدوی برایت شرح میداد. معلوم بود که خسته شدی ولی باز لبخند از روی صورتت جمع نشده بود.داداش.. چی میبینم داداش آمد و دستت را گرفت برد طرف ات

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

در اتاق داداش باز شد. اول تو آمدی بیرون. لپ هایت سرخ شده بود و لبخند لبهای صورتی ات را کشیده بود. داداش چند لحظه بعد رسید دم در. سرش پایین افتاده بود. نوعی شرم توی صورتش ریخته شده بود.یعنی تو شرم را

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

هنوز درست توی مبل ننشسته بودم که در اتاق آبجی باز شد. اتاقش روبروی دستشویی بود. تو راهرویی که به حمام می رسید.تو آرام بیرون آمدی..اما اینکه تو نبودی .. تو عوض شده بودی..نه آبجی عوض شده بود. آبجی شده ب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

مادر تو را برد توی آشپزخانه. مردد دم در هال ایستاده بود. ترسیده بودم. مادرم همیشه غیر قابل پیش بینی است. محبتش به تو بیش از اندازه ای بود که تصور می کردم. حالا شک برم داشته بود. حالا می ترسیدم.داداش ت

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی